و عمر می گذرد....

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند
مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند
طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند
مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند
من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند
فاضل نظری
*فاضل نظری از مجموعه گریه های امپراطور*
هم از سکوت گریزان،هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟!چنین چرا بیزار
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار ردّپا بیزار
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار
اگرچه می گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر،من از شما بیزار
به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده ی تلخی ریا بیزار
صدای قاری و گلدسته های پژمرده
اذانِ مرده و دل های از خدا بیزار
به خانه ام بروم؟!خانه از سکوت پر است
سکوت می کند از زندگی مرا بیزار
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست
از این سکوت گریزان،از آن صدا بیزار
یادش بخیر بچگیا
اینو عید پارسال از تی وی گذاشت من خواهر کوچیکم داشت میدید منم دیدم. دیگه از اون شب، هر شب نشستم کلا قرمزیو نگا کردم خیلی با حال بود فامیل دور : که با این درد اگر در بند در مانند ، درمانند. مجری : اینوکه ۳۰ بار خوندی . فامیل دور : نه این شعر خیلی عمیقه اشاره داره به درهایی که واقعا در نیستن ، مثل نقاشی در روی دیوار. یعنی این دردها مارو شبیه اون درها میکنه . جیگیر : گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سرآید، گفتی یا نگفتی ؟ گفتی یا نگفتی؟ گفتی یا نگفتیـــــی؟ مجری : شاعر گفته به ما چه؟ ببعی : It's nice to be important, but it's more important to be nice مجری: نه شعر فارسی بخون ببعی : در گلستانه چه بوی علفی می آمد ، به به . کلاه قرمزی : دستم استخون نداره ، نون خورده و جون نداره ، دیلا دیلای لالای لای لای... پسرعمه زا : این بیتو پسر نمیشود یعنی چی؟ مجری : میگه بی تو به سر نمیشود، یعنی بدون تو نمیتونم زندگی کنم. فامیل دور : وای آقای مجری منو میگی؟ من از بچگی آرزوم بود شما بگی بی تو نمیتونم زندگی
به به... ترم پنج بای بای!!!


































اندر حکایت پور ابولی
شادی روح کسایی که ده ترمه شدن![]()
همکلاسی های عزیز میتونن خودشون رو اینجا خالی کنن



مکافات ما پسرا!!!
چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش، سرم هوار شدند و فریاد زدندکه : ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.
رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه…
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم، رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی. رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم.
رفتم خواستگاری. مادر دختر پرسید: شغلت چیه؟؟؟ گفتم فعلا کار گیر نیاوردم. گفت: بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار. رفتم کار پیدا کنم گفتند: سابقه کار می خواهیم.
رفتم سابقه کار جور کنم. گفتند: باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم. دوباره رفتم کار کنم، گفتند باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم. برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم کار کنم گفتند سابقه کار ، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی. گفتند: برو جایی که سابقه کار نخواهد. رفتم جایی که نخواستند. گفتند باید متاهل باشی!
برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم جایی که سابقه کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی. گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی. رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا متاهل شوم. گفتند: باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم.
برگشتم رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!!!
نقل قول از لنز ثاقب
نوشتن در اوصاف چنین دیوار نوشته ای دستانی پاک و عاری از سیاهی می خواهد،همان طور که گرفتن عکسی شایسته از آن به چشمان و دلی پاک نیازمند است.من که از هر سه مورد ذکر شده خود را بی نصیب کرده ام به خود جرات داده و چند عکس ثبت کرده و اکنون می خواهم به خیال خود حق مطلب را ادا کنم.از تو حتی همان یک مخاطب لنز ثاقب تقاضای اندکی صبر کردم برای شرحی بر «فعلا بدون شرح»،دلیلش شاید همین سیاهی ها بود.اکنون می خواهم به انتظارت پایان بخشم هرچند نتوانم حق مطلب را ادا کنم،چرا که در «شروع» گفتم به تناسب ایمان ضعیفم اندک احساس وظیفه ای می کنم و همان مرا به نوشتن در حق این عکس وا داشته است چه می دانم شاید هیچ گاه به آن درجه از پاکی نرسیدم ،مخاطبم که نباید در آتش گناه من از چنین یادگاری،محروم شود.
بگذریم شرحم :
این دیوار نوشته که در نزدیکی میدان معلم شهر جیرفت به جا مانده است، همانند «فعلا بدون شرح»،شاید سنی به اندازه ی سال های زندگی ام و بلکه بیشتر داشته باشد،یادگاری،است از سال هایی که نمی دانم باید چه نام نهم آن ها را و چگونه در وصفشان بنویسم چرا که نه آن روز ها را درک کرده ام و نه حال که هستم همانند بسیاری از نسل سومی ها در حداقل آگاهی نسبت به آن هستم.
منبع:لنز ثاقب
بــــه خـــــــــــدا مــــــــــن قـــــلــــــــــیـــــــــــونــــــی نـیستم
refrence:ghelyon.org
کجات بدرد نمیخوره؟!
کجات به درد نمی خوره؟!
نقش زنان در زندگی
نقش زنان در زندگی غیرقابل انکارست.
زنان تعادل را در زندگی بوجود میآورند! باور نمیکنید؟!
پس ادامه مطلب را ببینید و باور کنید!
