عبرت

خوش شانسی؟ بد شانسی ؟

پسر کوچولوی عاقل...

کودکان از شما یاد میگیرند...

داستانای قشنگ و عبرت اموزی هستن ارزش وقت گذاشتن و دارن

ادامه نوشته

عجـــــــــــــــــــب!!!

داستان 4 دانشجو در شب امتحان

ادامه نوشته

کلاغ و روباه مکار

ادامه نوشته

داستان واقعی

تاریکی و تنهایی

شب بود و اسمان دوباره رخت عزا بر تن کرده

وماه پولکهای نقره ای اش را بر صورت اسمان می افشاند

سکوتی عجیب به حنجره ی ادمهای اهل زمین گره خورده

سکوتی جنجالی که پرده ی گوشها را میدرد

گوشهای خفته ای که صدای سنگین سکوت دخترکی را

که در میان شعله های سرخ گون گرفتار شده را نمی شنوند

شعله های اتشی که همچون درنده ای تمام اتاق را در بر گرفته بود

اتاقی که از کوچه های تنگ و باریک شهر در شب هم تاریک تر و خاموش تربود

اما اتش با نغمه هایی از تصنیف تاریکی و خاموشی را به غارت برده بود........

ادامه نوشته

اوضاع ایرانی ها در اونور دنیا!!!!

ماجرای خدا و جبرئیل و شیطان

داستان ايراني ها در بهشت و جهنم

ادامه نوشته

داستان واقعی از یک معلم و دانش‌آموز


                     داستانی بسیار زیبا که ارزش وقت گذاشتن رو داره...

ادامه نوشته

حکایت زندگی

ادامه نوشته

نقدی از داستان کاروان اسلام_و داستان سه قطره خون هدایت




نقدی از داستان کاروان اسلام_و داستان سه قطره خون هدایت

ادامه نوشته

در جواب ی بنده خدا

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . 
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ... محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم . 
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.

كفش هايم

دلبسته ی کفشهایم بودم !

ادامه نوشته

حسنک...

حسنک کجایی؟!مدل ۲۰۱۲

ادامه نوشته

اگه حال داری بیا

ادامه نوشته

سرپناه

ادامه نوشته