داستان واقعی
و باز شب شد و ستاره ها از مادرشان ماه خواستند که برایشان قصه بگویدو ماه قصه اش را این چنین اغاز کرد
شب بود و ماه پولکهای نقره ای اش را روی چتر سیاه اسمان می افشاند و زمین در میان ظلمت و تاریکی گم شده بود سرما بود به قدری که به مغز استخوانها نفوذ کرده بود. در میان خانه های شهر خانه ای بود که از بوی لطافت پر . دخترکی به همراه برادر و خواهرانش در خانه نشسته بودنند.انقدر محو تماشای تلوزیون بودنند که صدای سنگین سکوتی در میانشان حاکم بود.دخترک در انطرف خانه به چهارچوبی که در را در اغوش گرفته نشسته بود.چراغ نفتی کوچکی سرمای سنگ سای زمین را خرد میکردوبه محفلشان گرما می بخشید.
ناگهان زنگ تلفن به صدا در امد وجام سنگین سکوت را شکست.حمید و یکی از خواهران دخترک هردو درپی برداشتن گوشی بلند شدنداما همین که حمید از جایش برخاست چراغ نفتی کوچک نقش بر زمین شد.و شعله ای اتش رقص کنان دور قالی ها حلقه زدند.همه از ترس به حیاط خانه پناه بردنداما دخترک چون به در اتاق نزدیک بودخود را به اتاق سپردو در رابست.همه در تکاپوی خاموش کردن شراره های اتش بودند ودخترک میان ظلمت و تاریکی اتاق گرفتار شده بود.تصویر زنجیره های سرخ گون اتش روی کاشی های اتاق نمایان می شدو لحظه به لحظه بر ترس دخترک افزوده.دخترک ارام ارام گریه میکرد.
شعله های اتش انقدر گستاخانه پراکنده میشدند که کسی به جز شعله ها به هیچ کس و یا هیچ چیز فک نمیکرد.همه از دخترک غافل شده بودند.دخترک پیش خود ارزو میکرد که ای کاش کسی به فریاد او برسد اما انگار ارزو هایش همراه در اشکهایش بر روی ساحل زمین میریخت و خشک می شدو اما کسی نیست که استین همت بالا بزند و تصنیفی بخواند که از نغمه های اتش سوزنده تر باشد و دخترک را به سوی خود دعوت کندو اما کسی نیست که نه رومی روم باشد و نه زنگی زنگ ودر میانه دخترک را از اسارت تاریکی مرگ رها بخشد.
.ترس انقدر بر دخترک غلبه کرده بود که مرگ با هیچ هراس و حصاری به او نزدیک و نزدیک تر میشدهر لحظه به سرش میزد که از میان اتش عبور کند و خود را به بقیه برسانداما پاهایش نای رفتن نداشتند و با نوای رفتن هم صدا نمیشدند سردی خاصی در تمام وجودش احساس میشد و انگار مرگ را در اغوش می کشید.در این هنگام صدایی به گوش میرسید که میگفت اتش خاموش شد و برق امید دوباره در چشمان دخترک زنده شد اتش نه تنها گلهای قالی و رنگ سفید دیوار را ربوده بود بلکه شجاعت و بی باکی دخترک را در برابر تاریکی و تنهایی نیز و از ان به بعد دخترک از تنهایی و تاریکی هراس داشت!!!!!!!!!!......
ن.جعفری