خدا...
خوابی دیدم...
خواب دیدم با خدا قدم می زنم، بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم یکی متعلق به من دیگری متعلق به خدا وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم فقط یک جفت جای پا روی شن بود... همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه بت من خواهی بود نمی فهمم چرا زمانی که بیش از هر وقت دیگری به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی خدا پاسخ داد:بنده ی عزیزم من در کنارت هستم هرگز تنهایت نخواهم گذاشت اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 14:28 توسط ن.معاذاللهی
|