تو را در کنارم حس می کنم و این آرامش است که تمام وجودم را در آغوش می گیرد.

تو هستی همیشه هستی و من به داشتن  و بودن تو می بالم.

به حضورت که فکر می کنم ،می بالم از شادی...  

اما

نمی توانم شرمم را پنهان کنم .

من در حضور همیشه سبزت بیشتر سیاه بوده ام .

ای مهربانترین معنی زندگی ،دلم به مهرت گرم است که می خواهم باز هم سیاهی ها را پاک کنم  و با سبزی  مهرت ،سرخی عشقت ، سپیدی وجودت و آبی بی کران امیدت دلم را زینت بخشم .

باور دارم که مثل همیشه با من خواهی بود و مرا یاری خواهی کرد .

می خواهم درمیان  تمام هدیه هایی که بی هیچ چشم داشتی  به من بخشیدی یک نفس به عمق زیبایی هایت بکشم .

می خواهم بال هایم را باز کنم و به سویت اوج بگیرم .

در یگانگی ات غرق شوم.

بگذار همه مسخره ام کنند ، بگذار به دیوانگی متهمم کنند ، بگذار همه خنجرهای آخته شان را به سویم نشانه بگیرند ، بگذار عزیزانم را طعمه کنند... از این تهدیدهای خاکستری گوشم پُر است...تو را که دارم از چه بهراسم؟

از قربانی شدن ؟!

از باختن؟!

 چه واژه های غریبی اند که این چنین مرا به خنده می آورند...

عاشق نفس کشیدن در هوایی ام که از عطر نفس های تو آکنده است... اینان که مرا به سخره می گیرند این رهایی را نچشیده اند این هوا را نبوییده اند این طور سرمست نشده اند... دلم برای همه شان می سوزد ...

ببین چه را از دست داده اند!!!

ببین چه ساده فریب فراموشی را خورده اند...

آه مهربان بی انتها

 دستشان را بگیر آنچنان که دست مرا گرفتی و به سوی روشنایی ات روانشان کن...

که با تمام وجودم ایمان دارم به دستگیری ات...